تبلیغات
Architect&Management - طنز

پزشك قانونی به تیمارستان دولتی سرکشی میکرد. مردی را میان دیوانگان دید که به نظر خیلی باهوش می آمد. او را پیش خواند و با کمال مهربانی پرسید که: شما را به چه علت به تیمارستان آوردن؟

مرد در جواب گفت: آقای دکتر! بنده زنی گرفته ام که دختر هجده ساله ای داشت. یک روز پدرم از این دختر خوشش آمد و او را گرفت و از آن روز، زن من مادر زن پدر شوهرش شد. چندی بعد دختر زن بنده که زن پدرم بود پسری زایید. برادر من شد زیرا پسر پدرم بود.

اما در همان حال نوه زنم و از اینقرار نوه بنده هم میشود و من پدربزرگ برادر ناتنی خود شده بودم. چندی بعد زن بنده هم زایید و از آن روز زن پدرم خواهر ناتنی و پسرم و ضمناً مادر بزرگ او شد. در صورتی که پسرم برادر مادربزرگ خود و ضمناً نوه ی او بود.

از طرفی چون مادر فعلی من، یعنی دختر زنم، خواهر پسرم میشد، بنده ظاهراً خواهرزاده پسرم شده ام. ضمناً من پدر و مادر و پدر بزرگ خود هستم، پسر پدرم نیز هم برادر و هم نوه ی من است!

آقای دکتر! اگر شما هم به چنین مصیبتی گرفتار میشدید، قطعاً کارتان به تیمارستان میکشید!!!

روزی سلطان محمود غزنوی غضبناک بود;طلخک(شوخ مزاح)

خواست که او را از آن حال بیرون آورد پس گفت:

"ای سلطان!نام پدرت چه بود؟"

سلطان با عصبانیت پاسخ داد:

"مردک!تو با آن سگ چه کار داری؟"

طلخک گفت:"نام پدرت معلوم شد.حالا بگو نام پدر بزرگت چه بود؟"

 

خانم زشتی به پیش نماز محل گفت:آقا اگر کسی به من بگویدتو چقدر قشنگی و اززیبایی من تعریف کندومن جوابش را ندهم گناه دارد؟پاسخ داد البته گناه  داردنبایدبگذاری مردم دروغ بگویند.
تورو میگه:تا کنون رفیقی پیدا نکرده ام که به اندازه تنهایی قابل رفاقت باشد.

*ونسان ون گوگ نقاش بزرگ فرانسوی در طول زندگی خود توانست فقط یكی از نقاشی های خود را به فروش برساند.

*مدرسه هنر های زیبای پاریس حاضر نشد(سزان) را به عنوان شاگرد بپذیرد.وی بعدا یكی از برجسته ترین نقاشان امپرسیونیست فرانسه شد.

*(پیكاسو)در اوایل كار خود را با سوزاندن بعضی ازطراحی هایش گرم میكرد.

*تابلوی قایق كار(هانری ماتیس) به مدت چهل سال و هفت روز در موزه هنر های معاصر نیویورك آویخته بود تا شخصی متوجه شد كه آن را وارونه آویزان كرده اند.پیش از آنكه این اشتباه كشف شود ۱۱۶۰۰۰نفر آن را تماشا كرده بودند.

حاج شیخ محمد منتظری در كشكول خود آورده است كه:سید روضه خوانی گفت من خواب دیدم كه جدم آب دهان در دهان من انداخت.

اصفهانی حاضر بود گفت:شما بسكه دروغ می خوانید جد شما میخواسته تف به ریش شما بیندازد به دهان شما افتاده است!!

گوته میگه:مردی که کوه را از میان برداشت کسی بود که شروع به برداشتن سنگریزه ها کرد.

یک روز استالین مرحوم پیپ خود را گم  کرد.تلفن رییس پلیس بی رحم خود را گرفت

و گفت:پیپ من گم شده است و همین تلفن رهبرکافی بود تا رییس پلیس به وظایف

قانونی خود عمل کند.استالین بعد از نیم ساعت نگاهی به این طرف و آن طرف میز کار

خود کرد و اتفاقا پیپ خود را در همانجا دید.تلفن رییس پلیس را گرفت و گفت پیپ من

پیدا شد.

ولی رییس پلیس پاسخ داد:قربان تا بحال بیست و پنج نفر اقرار به دزدیدن پیپ شما کرده اند.

طبیب فهمیده

جوانی دست زن پیری گرفته می برد شخصی به او رسید و گفت این کیست و به کجایش می بری؟ گفت مادر منست او را نزد طبیب می برم.گفت شوهرش بده خیلی زود خوب می شود.

مادر گفت این اقا چه طبیب فهمیده ای بود که به این فوریت مرض مرا تشخیص داد!!

وقتی اسکندر کبیر به تخت سلطنت مقدونیه نشست هر چه املاک و اراضی از پدرش به ارث برده بود بین دوستان تقسیم کرد.پیرو مکاس از او پرسید برای خودت چه نگاه خواهی داشت؟در جواب گفت:امید که بزرگترین دارایی و تملک انسان است.
قزوینی کمان برداشته به جنگ می رفت ولی تیر برنداشته بود.

شخصی او را گفت:تو که تیر نداری کمان بی تیر چه فایده دارد؟

گفت:لابد از طرف مقابل تیری خواهد رسید.ان را فوری به کمان خواهم گذاشت.

گفت:بلکه تیری از دشمن نرسد؟

گفت:آن وقت جنگی نخواهد بود که محتاج به تیر شوم.!